گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را

آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را

مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند

«لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را

صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد

ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟

کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو

چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا

همه خون می‌خورم وز آنچه توان خورد، مگر

غیر خون بر سر خوان، ما حضری نیست تو را؟

ناله در سنگ اثر می‌کند، اما چه کنم

چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را

طایر! در قفس بی‌دری افتادی اگر

راه یابی، چه کنم بال و پری نیست تو را

راه بیرون شو اگر، می‌طلبی رو بدرش

که به غیر از، در او، هیچ دری نیست تو را

ای فرود آمده عشقت، به سواد دل من!

از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام