گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۱

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روی تو آب چشمه خورشید می‌برد

لعلت به خنده پرده یاقوت می‌درد

گر بنگرد عروس جمالت در آینه

خودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد

گر لاله با عذار تو شوخی کند و را

معذور دار! کز سبکی باد می‌برد

چون مجمر از درون نفس گرم می‌زنم

بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد

بگریست زار مردم چشم من از غمش

لیکن چه سود؟ که غم مردم نمی‌خورد

دین می‌کنم فدای سر زلف کافرت

گر زلف کافر تو بدین سر در آورد

گفتم: به خون دل به کف آرم وصال تو

بسیار ازین بگفتم و او دم نمی‌خورد

سلمان تواند از سر دنیا و آخرت

بگذشت، لیکن از سر کوی تو نگذرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام