گنجور

شمارهٔ ۳۶۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات
 

ز درد می دل زهاد با صفا نشود

که چشم آبله روشن به توتیا نشود

پس از فراق، قلم نیست بر شکسته دلان

چو نی جدا ز شکر گشت بوریا نشود

جدا فتاده ام از کاروان در آن وادی

که ناله جرس از کاروان جدا نشود

گرفته ای پی طول امل به عنوانی

که هیچ کور چنان پیرو عصا نشود

تا ز خود گم نشود دل به هدایت نرسد

درد درمان نشود تا به نهایت نرسد

راه طی گشت و همان دوری منزل برجاست

که شنیده است که منزل به نهایت نرسد؟

ستم این است که می فهمد و می پوشد چشم

کاش آن شوخ به مضمون شکایت نرسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام