گنجور

غزل شمارهٔ ۹۹۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق را بی دست و پایی دست و پای دیگرست

راه گم کردن درین ره رهنمای دیگرست

بس که حسن شوخ او هر دم به رنگی می شود

چشم من در هر نظر محو لقای دیگرست

شسته رویان گر چه می شویند از دلها غبار

چهره خوبان نوخط را صفای دیگرست

ساده رویی را که عصمت دیده بانی کرده است

سبزه خط پرده شرم و حیای دیگرست

جامه گلگونی که می خواهم ز تیغش جان برم

هر کف خاکی ز کویش کربلای دیگرست

خون عاشق چون تواند دامن او را گرفت؟

نازک اندامی که هر دم در قبای دیگرست

این دل صد پاره من، همچو اوراق خزان

هر نفس در عالمی، هر دم به جای دیگرست

روزگار خوشدلی چون خنده گل بی بقاست

با گلاب تلخکامی ها وفای دیگرست

مرد را هر چند تنهایی کند کامل عیار

صحبت یاران یکدل کیمیای دیگرست

طعنه نا آشنایی گوشه گیران را مزن

کز جهان بیگانگان را آشنای دیگرست

چون خطایی از تو سر زد در پشیمانی گریز

کز خطا نادم نگردیدن خطای دیگرست

ترک دنیا کرده را بر فرق سر ترک کلاه

بر سپهر سروری بال همای دیگرست

گر چه می گردد علم هر کس که از دنیا گذشت

از دو عالم هر که برخیزد لوای دیگرست

در چنین بحری که موج اوست تیغ آبدار

خویش را فانی ندانستن فنای دیگرست

گر چه صائب آب حیوان می دهد عمر ابد

حفظ آب روی خود آب بقای دیگرست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام