گنجور

غزل شمارهٔ ۹۹۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسن بالادست را هر روزشان دیگرست

شعله جانسوز را هر دم زبان دیگرست

از می روشن صفای جام می گردد حجاب

ورنه هر آیینه رو، آیینه دان دیگرست

چهره گل پرده رخسار گلرنگ کسی است

سرو بستان جامه سرو روان دیگرست

چشم کوته بین به غور کار نتواند رسید

ورنه هر شبنم محیط بیکران دیگرست

عالم آسودگان دایم بود بر یک قرار

بی قراران ترا هر دم جهان دیگرست

قبله را چون طاق نسیان از نظر افکنده ایم

سجده ما روشناس آستان دیگرست

گر چه حفظ حق جهان را دیده بانی می کند

آهوان دشت را وحشت شبان دیگرست

چون سکندر دست شستن از زلال زندگی

بی نیازان را حیات جاودان دیگرست

می تراود گر چه از هر خار شکر نوبهار

سبزه نورسته را تیغ زبان دیگرست

می توان رفتن به پای علم بر بام خرد

آسمان معرفت را نردبان دیگرست

از تحمل دشمن خونخوار می گردد دلیر

شیشه جانی تیغ را سنگ فسان دیگرست

این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است

لب فرو بندید کاو را همزبان دیگرست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام