گنجور

غزل شمارهٔ ۹۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را

بس بود پیمانه من تا قیامت خلق را

کلک گوهربار من داد سخاوت می دهد

باش گو در آستین دست سخاوت خلق را

می کند ایجاد، گفتار بلند اقبال من

گر نباشد رحم و انصاف و مروت خلق را

گر حریف چرخ کم فرصت نگردم، می کنم

مهربان از راه گفت و گو به فرصت خلق را

چون زمین هر چند زیردست و پا افتاده ام

آسمانم از بلندی های فطرت خلق را

سوختم چون شمع تا روشن شد از من عالمی

سرمه من کرد از اهل بصیرت خلق را

هزل و هجو و پوچ نتوان یافت در دیوان من

می رساند فال نیک من به دولت خلق را

چون هما با هر که پیوستم سعادتمند شد

سایه من کرد از اهل سعادت خلق را

عشق را آتش فروزم، حسن را روشنگرم

می نمایم گرم در مهر و محبت خلق را

مستی آرد باده های تلخ و کلک من کند

هوشیار از باده تلخ نصیحت خلق را

حرف حق از دشمنان خود نمی دارم دریغ

می کنم واقف ز اسرار حقیقت خلق را

همچو صیقل صائب از دیوان من هر مصرعی

پاک سازد سینه از زنگ قساوت خلق را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام