گنجور

غزل شمارهٔ ۹۷۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عیب نادان در زمان خامشی گویاترست

پسته بی مغز در لب بستگی رسواترست

گردش پرگار موقوف سکون مرکزست

هر که در دامن کشد پا آسمان پیماترست

شهرست مجنون ز عشق کوهکن پامال شد

سیل در کهسارها از دشت پرغوغاترست

دست دولت گر چه در ظاهر بلند افتاده است

در گشاد کارها دست دعا بالاترست

رفت هر کس را به پا خاری کند سوزن علاج

می خورد خون بیشتر هر کس که او بیناترست

دیده ما بی نیازان نیست بر احسان چرخ

یک سر و گردن ز مینا این قدح رعناترست

نیست مریم را به گفتار مسیحا احتیاج

روی شرم آلود او بی گفتگو گویاترست

چشم پوشیدن بود مشاطه رخسار زشت

هر که پوشد دیده از وضع جهان بیناترست

دعوی دانش بود صائب به نادانی دلیل

هر که نادان می شمارد خویش را داناترست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام