گنجور

غزل شمارهٔ ۹۶۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درد بی درمان پیری منتهای دردهاست

مغز پوچ و رنگ زردش کهربای دردهاست

هیچ راهی چون به حق نزدیکتر از درد نیست

می برم غیرت به هر کس مبتلای دردهاست

کاسه دریوزه داغ است سر تا پای من

بس که هر عضو از وجود من گدای دردهاست

از جهان آب و گل امید آسایش خطاست

چار دیوار بدن مهمانسرای دردهاست

می کند آیینه خود را به ناخن صیقلی

سینه من بس که مشتاق لقای دردهاست

غوطه زد در خون خود دردی که پا در وی نهاد

سینه ما دردمندان کربلای دردهاست

گوشمال درد می سازد مسلمان نفس را

وای بر آن کس که کافر ماجرای دردهاست

چون کریم از میهمان سیری نمی باشد مرا

ناله ای گر می کنم گاهی صلای دردهاست

نیل چشم زخم باشد گنج را ویرانه ها

ورنه دل با این خرابی کی سزای دردهاست؟

می زنم چون مار نعل واژگون از پیچ و تاب

ورنه گنج عافیت در زیر پای دردهاست

می شود مایل به عاشق درد در هر جا که هست

جان سخت عاشقان آهن ربای دردهاست

درد ناقص را کند کامل، وجود کاملان

چهره زرین عاشق کیمیای دردهاست

نیست امروزی به ما پیوند درد و داغ عشق

از ازل صائب دل ما آشنای دردهاست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام