گنجور

غزل شمارهٔ ۹۱۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عرق فشانی آن گلعذار را دریاب

ستاره ریزی صبح بهار را دریاب

غبار خط به زبان شکسته می گوید

که فیض صبح بناگوش یار را دریاب

عقیق در دهن تشنه کار آب کند

به وعده ای جگر داغدار را دریاب

سواد جوهر تیغ قضا به دست آور

دگر اشاره ابروی یار را دریاب

درون خانه خزان و بهار یکرنگ است

ز خویش خیمه برون زن بهار را دریاب

ز نقطه حرف شناسان کتاب دان شده اند

ز خط بپوش نظر، خال یار را دریاب

شرارهاست ازان روی آتشین، انجم

اگر ز سوختگانی شرار را دریاب

تو کز شراب حقیقت هزار خم داری

به یک پیاله من خاکسار را دریاب

همیشه دور به کام کسی نمی گردد

به یک دو جرعه من بی قرار را دریاب

ز فیض صبح مشو غافل ای سیاه درون

صفای این نفس بی غبار را دریاب

ز گاهواره تسلیم کن سفینه خویش

میان بحر، حضور کنار را دریاب

همیشه روی به دیوار جسم نتوان داشت

صفای طلعت جان فگار را دریاب

غبار قافله عمر چون نمایان نیست

دو اسبه رفتن لیل و نهار را دریاب

به خون ز نعمت الوان چو نافه قانع شو

تراوش نفس مشکبار را دریاب

(مشو به برگ تسلی ز نخل هستی خویش

بکوش، میوه این شاخسار را دریاب)

درین ریاض چو صائب ز غنچه خسبان شو

گرهگشایی باد بهار را دریاب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام