گنجور

غزل شمارهٔ ۸۸۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب

توسن سرکش خطر دارد ز صحرای غریب

بی بصیرت از سفر کردن نگردد دیده ور

کوری اعمی مثنی گردد از جای غریب

مردم بالغ نظر چشم از جهان پوشیده اند

می برد اطفال را از جا تماشای غریب

دل که باغ دلگشای روح بود از سادگی

وحشت آبادی شد از نقش تمنای غریب

از غبار خط فزون شد شوخی آن چشم مست

وحشت آهو شود افزون ز صحرای غریب

از غبار آیینه دل را کند روشنگری

هر که گرد غربت افشاند ز سیمای غریب

عاشقان را بر حریر عافیت آرام نیست

خاکساران راست خار پیرهن جای غریب

رشته عمرش نبیند کوتهی از پیچ و تاب

هر که چون سوزن برآرد خاری از پای غریب

ملک تن را نیست در مهمانسرای روزگار

لشکر بیگانه ای غیر از خورش های غریب

می شود زیر و زبر از لشکر بیگانه ملک

دست کوته دار صائب از خورش های غریب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام