گنجور

غزل شمارهٔ ۸۷۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب

تا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتاب

هر سری را در خور همت کلاهی داده اند

افسر دیوانگان باشد به هامون آفتاب

هیچ جا در عالم وحدت تهی از یار نیست

نامه هر ذره ای اینجاست مضمون آفتاب

ناخنی خورده است بر دل از هلال ابروی من

زان نشیند از شفق هر شام در خون آفتاب

از رخت آیینه را خوش دولتی رو داده است

در درون خانه اش ماه است و بیرون آفتاب

صائب آن بهتر که گردون ترک بی رویی کند

زردرویی می کشد زان روی گلگون آفتاب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام