گنجور

غزل شمارهٔ ۸۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غنچه سان پر گل اگر خواهی دهان خویش را

پره قفل خموشی کن زبان خویش را

کاروانگاه حوادث جای خواب امن نیست

در ره سیل خطر مگشا میان خویش را

چون شرر بشمر به دامان عدم، آسوده شو

در گره تا چند داری نقد جان خویش را

برنمی آیی به زخم آسیای آسمان

نرم کن زنهار چون مغز استخوان خویش را

مرگ را بر خود گوارا کن در ایام حیات

در بهاران بگذران فصل خزان خویش را

هر سر موی تو از غفلت به راهی می رود

جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را

وحشی فرصت چو تیر از شست بیرون جسته است

تا تو زه می سازی ای غافل کمان خویش را

چاه صحرای طلب از نقش پا افزون تر است

زینهار از کف مده صائب عنان خویش را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام