گنجور

غزل شمارهٔ ۸۶۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب

خواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب

در سراپای وجودم ذره ای بی درد نیست

یک سر مو نیست بر اندام من بی پیچ و تاب

از لطایف آنچه در مجموعه دل ثبت بود

یک قلم شد محو، غیر از یاد ایام شباب

از کشاکش قامتم تا چون کمان گردید خم

مد عمر از قبضه بیرون رفت چون تیر شهاب

گوش سنگینی، بصر کندی، زبان لکنت گرفت

این صدف های گهر شد از تهی مغزی حباب

رفت گیرایی برون از دست چون برگ خزان

از قدم ها قوت رفتار شد پا در رکاب

ریخت از هم پیکر فرسوده را موی سفید

بال و پر شد این زمین شوره را موج سراب

ریخت تا دندان، ز هم پاشید اوراق دلم

می رود بر باد، بی شیرازه گردد چون کتاب

صبح پیری نیست گر صبح قیامت، از چه کرد

پیش چشم من ز عینک نصب، میزان حساب

بادپای عمر را نتوان ز سرعت بازداشت

چند صائب موی خود چون قیر سازی از خضاب؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام