گنجور

غزل شمارهٔ ۸۶۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب

می دواند ریشه در دل از رگ تلخی شراب

می نماید حسن شوخ از پرده شرم و حیا

برق را از تیغ بازی کی شود مانع سحاب

نشأه آن لعل میگون ز آبداری شد زیاد

گر چه می سازد می پر زور را کم زور، آب

حسن عالمسوز را پروای اشک گرم نیست

شعله ور می گردد اخگر بیش از اشک کباب

زلف را وا کرد از سر، حسن روزافزون او

سایه را کوتاه سازد در بلندی آفتاب

دیدن خورشید تابان گر چه (آب) آرد به چشم

دیده خورشید را روی تو می سازد پر آب

زان سراپا چشم گردیده است آن زلف رسا

تا ازان موی کمر تعلیم گیرد پیچ و تاب

می به چشم مست او شد سرمه شرم و حیا

خون اگر در ناف آهوی ختن شد مشک ناب

ناگوار از صحبت نیکان گوارا می شود

عیب تلخی را ز خلق خوش هنر سازد گلاب

از چه رو صائب ز روی آتشین او نسوخت؟

نیست گر بال سمندر تار و پود آن نقاب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام