گنجور

غزل شمارهٔ ۸۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اندیشه نبود عشق را از موجه شمشیرها

سیر چراغان می کند مجنون ز چشم شیرها

چون موجه ریگ روان در دشت جولان می زند

از شورش سودای من شیرازه زنجیرها

روزی که نقش زلف او بر آب زد دست قضا

چون مو بر آتش حلقه زد سررشته تدبیرها

از چهره زرین من زر در نظرها خوار شد

از خارکساریهای من بی قدر شد اکسیرها

دریای روشن سیل را آورد از ظلمت برون

حاشا که آرد عفو حق بر روی ما تقصیرها

از غنچه پیکان او نتوان شنیدن بوی خون

از بس خدنگش صاف جست از سینه نخجیرها

افسانه غفلت کجا می بست مژگان مرا؟

می دید چشم من اگر در خواب این تعبیرها

این عقده مشکل که زد ابروی او در کار من

بسیار خواهد کرد نی در ناخن تدبیرها

با عاجزی گردنکشان داغند از اقبال من

با خاکساری چون هدف در خاک دارم تیرها

در بند هم فارغ نیند از شغل عشق آزادگان

مجنون نظر بازی کند با حلقه زنجیرها

یوسف عذاری را که من زندانی او گشته ام

از خانه بیرون می دوند از شوق او تصویرها

این دام مشکینی که من در گردن او دیده ام

آهوی مشکین می شوند از بوی او نخجیرها

یک عقده زان زلف سیه بر مو شکافان عرض کن

تا نقش بندد بر زمین سرپنجه تدبیرها

تا کرد ترک می دلم یک شربت آب خوش نخورد

بیمار شد طفل یتیم از اختلاف شیرها

راز دهان تنگ او صائب شود پوشیده تر

هر چند خط افزون کند این نقطه را تفسیرها

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام