گنجور

غزل شمارهٔ ۸۳۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین را

که نقش راست نسازد سیاه روی نگین را

به پیچ و تاب کمر نیست رحم کوه سرین را

چه غم ز لاغری رشته است در ثمین را؟

چه حاجت است به گلگشت باغ، گوشه نشین را؟

که تنگنای رحم باغ دلگشاست جنین را

ز خانه پدری کی شوند مانع فرزند؟

ز ما دریغ ندارد خدا بهشت برین را

ازان کنم دم مردن نگاه خیره به رویش

که نیست خجلتی از پی نگاه بازپسین را

بغل به شاهسواری گشوده است امیدم

که کرده است تهی صد هزار خانه زین را

رسید هر که درین خاکدان به گنج قناعت

چو مور، زیر زمین برد عیش روی زمین را

خراش درد ز دل می توان به چاره زدودن

اگر به دست توان محو کرد نقش نگین را

تلاش صدر برون کرد ز دل که گرد خجالت

چو آستانه دهد خاکمال، صدر نشین را

غبار خط نگرفته است روی سیمبران را

چنان که فکر تو صائب گرفته روی زمین را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام