گنجور

غزل شمارهٔ ۸۳۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان را

چه حاجت است محرک، ز دست رفته عنان را؟

دلم ز بیم خزان می تپد، خوشا گل رعنا

که در بهار پس سر نمود فصل خزان را

علاج غفلت سرشار کن به اشک ندامت

که قطره ای برد از جای خویش خواب گران را

ز طعن کجروی آسوده است کشتی عزمش

چو موج هر که به دریا سپرده است عنان را

ستمگران به ریاضت نمی شوند ملایم

که دل ز چله نشینی نگشت نرم کمان را

کدام ساقی شمشاد قد به باغ درآمد؟

که طوفان فاخته آغوش گشت سرو روان را

دمید حیرت حسن تو بر زمانه فسونی

که همچو شیر و شکر کرد ماهتاب و کتان را

ز زلف او که رسیده است تا کمر ز درازی

به پیچ و تاب توان فرق کرد موی میان را

اشاره گر چه زبان است بهر بسته زبانان

نمی توان به ده انگشت کرد کار زبان را

یکی ده است هر آن نعمت بجا که تو داری

نظر به گنگ کن، از شکر حق مبند دهان را

کسی که پا به مقام رضا نهاد چو صائب

به خوشدلی گذرانید عالم گذران را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محسن شفیعی نوشته:

بیت ششم مصراع دوم
که طوق فاخته ….
صحیح است مطابق چاپ محمد قهرمان

کانال رسمی گنجور در تلگرام