گنجور

غزل شمارهٔ ۸۳۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را

چون شمع ریشه باشد در سر نهال ما را

گرد یتیمی ما چون گوهرست ذاتی

نتوان فشاند از دل گرد ملال ما را

ما را ز زیر پر هست راهی به آن گلستان

هر چند سخت بندد صیاد بال ما را

آن کس که داد ما را ز آغاز آنچه بایست

هم می کند در آخر فکر مآل ما را

چون سایلان مبرم از تیغ رو نتابیم

چین جبین نبندد راه سؤال ما را

تا می توان گرفتن ای دلبران به گردن

در دست و پا مریزید خون حلال ما را

ما چون گهر حصاری در روی سخت خویشیم

از خشکسال غم نیست آب زلال ما را

چون مشک سوده سازد ناسور زخم ها را

گردی که خیزد از ره مشکین غزال ما را

از قیل و قال هر کس حالش بود هویدا

نتوان نهفته کردن از خلق حال ما را

دایم به آبروییم از فیض خاکساری

از دست هم ربایند رندان سفال ما را

در ناتمامی امروز از ما تمامتر نیست

هر ناقصی چه داند صائب کمال ما را؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام