گنجور

غزل شمارهٔ ۸۱۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تسکین ندهد خوردن می سوز درون را

آتش بود این آب، جگر تشنه خون را

راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور

اندیشه ز خواری نبود مرد دون را

از پیشروان دل نگرانی نتوان برد

پیوسته بود چشم ز پی راهنمون را

نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهم

حرفی است که در مار اثرهاست فسون را

عقل است که موقوف به کسب است کمالش

حاجت به معلم نبود مشق جنون را

صائب مکن از بخت طمع برگ فراغت

کز باده نصیبی نبود جام نگون را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام