گنجور

غزل شمارهٔ ۷۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نیست از راز نهان من خبر جاسوس را

نبض من بند زبان گردید جالینوس را

بی ندامت نیست هر حرفی که از لب سر زند

بخیه زن از خامشی این رخنه افسوس را

ناله دل کرد رسوا عشق پنهان مرا

نیست ممکن در بغل کردن نهان ناقوس را

صاحبان کشف بی قدرند در درگاه حق

نیست در دیوان شاهان رتبه ای جاسوس را

نیست مانع از تماشا جامه فانوس شمع

وای بر شمعی که از پرتو کند فانوس را

چون پر و بالی نباشد، راه آزادی است بند

روزن زندان کند دلگیرتر محبوس را

عشق در هر دل که افروزد چراغ دوستی

چون پر پروانه سوزد پرده ناموس را

عالم معقول بر هر کس که صائب جلوه کرد

نشمرد موج سراب این عالم محسوس را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام