گنجور

غزل شمارهٔ ۷۱۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را

دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را

شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم

صیقل برد ز آینه هر چند زنگ را

بر زر مگیر تنگ که از خرده شرار

دایم به آهن است سر و کار سنگ را

از تیغ آبدار نترسند پردلان

از چار موجه نیست محابا نهنگ را

از خلق تنگ بر تو جهان تنگ گشته است

بیرون ز پای خویش کن این کفش تنگ را

حلوای آشتی است چو شد زهر عادتی

رغبت به صلح نیست بدآموز جنگ را

شد سحر ساحران ز عصای کلیم محو

در راستان اثر نبود ریو و رنگ را

دوزد ز یک خدنگ به هم، شست صاف تو

چون دانه های سبحه قطار کلنگ را!

تا هست در چمن اثر از رنگ و بوی گل

صائب مده ز دست می لاله رنگ را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام