گنجور

غزل شمارهٔ ۶۹۸۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کشتی تن را شکستم یللی

از حجاب بحر رستم یللی

از لباس خاک بیرون آمدم

نقشها بر آب بستم یللی

شبنم خود را به اقبال بلند

بر گل خورشید بستم یللی

بحر چون ماهی ز فیض پیچ و تاب

همچو موج آمد به شستم یللی

در کشاکش بودم از طول امل

این کمان را زه گسستم یللی

راستی چون تیر خضر راه شد

از کمان چرخ جستم یللی

کیست پیش راه من گیرد چو موج؟

بر میان دامن شکستم یللی

قطره ام از انقلاب آسوده شد

در دل گوهر نشستم یللی

بر دل مجروح از صبح وطن

مرهم کافور بستم یللی

تا نهادم پای بیرون از خودی

شد دو عالم زیردستم یللی

از زمین تن براق بیخودی

برد تا بزم الستم یللی

پنبه کردم ریسمان خویش را

از غم حلاج رستم یللی

چون حباب این قصر بی بنیاد را

یک نفس درهم شکستم یللی

می خورد بر یکدگر بی اختیار

چون کف دریا دو دستم یللی

شیشه را بر طاق نسیان نه که من

از دو چشم یار مستم یللی

من همان مستم که در بزم الست

شیشه ها بر چرخ بستم یللی

کاسه خورشید و جام ماه را

بر سر گردون شکستم یللی

بت پرست از بت پرستی سیر شد

من همان آدم پرستم یللی

این غزل را صائب از فیض سعید

بی تکلف نقش بستم یللی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام