گنجور

غزل شمارهٔ ۶۹۷۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر بگذری ز هستی آرام جان بیابی

گر خط کشی به عالم خط امان بیابی

آن گوهری که جویی در جیب آسمان ها

گر پاکشی به دامن در خود روان بیابی

تا همچو پیر کنعان چشم از جهان نپوشی

کی بوی پیرهن را در کاروان بیابی؟

تا هست رشته جان در پیچ و تاب می باش

شاید که وصل گوهر چون ریسمان بیابی

از روزی مقدر قانع به خون دل شو

تا آب و دانه خود در آشیان بیابی

بی زحمت تردد گردون نیافت قرصی

خواهی تو بی کشاکش نان از جهان بیابی؟

هر چند در سعادت مشهور چون همایی

مغز تو آب گردد تا استخوان بیابی

ز افسردگی جهان را افسرده می شماری

از رهروان چو گردی عالم روان بیابی

روزی که نفس سرکش فرمان پذیر گردد

نه توسن فلک را در زیر ران بیابی

خاک مراد عالم اکسیر خاکساری است

هر حاجتی که خواهی زین آستان بیابی

از بی نشان حجاب است نام و نشان سالک

بی نام و بی نشان شو تا بی نشان بیابی

چون باد صبحگاهی منشین ز پای صائب

شاید که برگ سبزی زان گلستان بیابی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام