گنجور

غزل شمارهٔ ۶۹۶۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تجلی سنگ را نومید نگذاشت

مترس از دورباش لن ترانی

خموشی را امانت دار لب کن

پشیمانی ندارد بی زبانی

شراب کهنه و یار کهن را

غنیمت دان چو ایام جوانی

به حرف عشق سرگرم که باشد

حیات شمع از آتش زبانی

اگر عاشق نمی بودیم صائب

چه می کردیم با این زندگانی؟

زهی رویت بهار زندگانی

به لعلت زنده نام بی نشانی

دو زلفت شاهراه لشکر چین

دو چشمت خوابگاه ناتوانی

دو روزی شوق اگر از پا نشیند

شود ارزان متاع سرگرانی

بدآموز هوس عاشق نگردد

نمی آید ز گلچین باغبانی

مکن چون خضر بر خود راه را دور

که نزدیک است راه جانفشانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام