گنجور

غزل شمارهٔ ۶۸۸۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

برون نیامده از خویشتن سفر نکنی

ز خویش تا نبری راه عشق سرنکنی

کنون که بال و پری هست مرغ جانت را

چرا ز بیضه افلاک سر بدر نکنی؟

چو قطره سر به کف دست ابر تا ننهی

هوای صحبت این بحر پرخطر نکنی

ترا چو آبله از خار بشکفد صد گل

اگر ملاحظه از زخم نیشتر نکنی

چو آفتاب به گرد جهان برآمده گیر

به هیچ جا نرسی تا ز خود سفر نکنی

ترا که برگ سفر هست همچو شبنم گل

چرا ز روزن خورشید سر بدر نکنی؟

بس است شوق طلب خضر راه گرمروان

سراغ راه و تمنای راهبر نکنی

کمند وحدت گرداب موجه خطرست

درین محیط ز سرگشتگی حذر نکنی

گره ز کار تو چون غنچه وا شود به دمی

اگر تو جز در دل رو به هیچ در نکنی

در آفتاب قیامت دلیر نتوان دید

به داغ سینه مجروح ما نظر نکنی

نداده آینه خویش را جلا صائب

چو آفتاب سر از جیب صبح برنکنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام