گنجور

غزل شمارهٔ ۶۸۲۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خارخاری به دل افتاده ز مژگان کسی

که نپیچیده نگاهش به رگ جان کسی

میوه خلد به کوته نظران ارزانی

دست امید من و سیب زنخدان کسی

به یکی بوسه که جان در تن عاشق آید

چه شود کم ز لب لعل تو ای جان کسی؟

دامن دشت به سودازدگان ارزانی

نکشد آتش ما منت دامان کسی

همچو خورشید سرآمد نتوانی گردید

مدتی تا نروی در خم چوگان کسی

تا قناعت به سر انگشت توان کرد چو شمع

نخورد کودک ما شیر ز پستان کسی

زاهد بی مزه و سیر خیابان بهشت

من سودازده و چاک گریبان کسی

به دمی آب که دل سوخته ای آساید

خشک مغزی مکن ای چشمه حیوان کسی

چون به چشمش ندهم جای که در پرده دل

اشک من شور شد از گرد نمکدان کسی

سنبل یک چمن و جوهر یک آینه اند

طره بخت من و زلف پریشان کسی

خبرش نیست ز سرگشتگی ما صائب

هر که سر گوی نکرده است به میدان کسی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام