گنجور

غزل شمارهٔ ۶۷۲۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنی

این ستم ها چیست ای بی درد بر من می کنی؟

بد نکردم چون تویی را برگزیدم از جهان

خاک عالم را چرا در دیده من می کنی؟

می توان دل را به اندک روی گرمی زنده داشت

آتش ما را چرا محتاج دامن می کنی؟

نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هم

می کشی آخر چراغی را که روشن می کنی

گرم می پرسی مرا بهر فریب دیگران

در لباس دوستداران کار دشمن می کنی

نیست با سنگین دلان هرگز سر و کاری ترا

خنده بر سرگشتگی های فلاخن می کنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام