گنجور

غزل شمارهٔ ۶۷۱۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر به کار خویشتن چون شمع بینا بودمی

زیر تیغ محفل آرا پای بر جا بودمی

اختیاری نیست سیر من ز دریا چون گهر

گر به دست من بدی در قعر دریا بودمی

باده تلخ مرا می بود اگر حب وطن

کی چنین آسوده در زندان مینا بودمی؟

سوختم در قید هستی، کاش در زندان خاک

این که در بند خودم در بند اعدا بودمی

صاف اگر می بود با این خوشگواری خون من

رزق آن لبهای میگون همچو صهبا بودمی

گر نمی شد دام راهم رشته طول امل

همچو سوزن در گریبان مسیحا بودمی

گر نمی زد راه مجنون مرا تدبیر عقل

با غزالان همسفر در کوه و صحرا بودمی

محو می کردم اگر از دل غبار جسم را

کی چنین در آب و در آیینه پیدا بودمی؟

بی سر و پایی فلک را حلقه آن در نمود

کاش من هم همچو گردون بی سر و پا بودمی

رفته ام بیرون ز خویش و در حجابم همچنان

نیستم باری چو اینجا کاش آنجا بودمی

روز نمی گرداند صائب از من آن آیینه رو

از صفای دل اگر آیینه سیما بودمی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمدرضا نوشته:

در بیت آخر، به نظر می آید که “رو نمی گرداند” صحیح است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام