گنجور

غزل شمارهٔ ۶۷۰۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی

غم به گرد من نمی گردد ز بی غمخوارگی

چاره این چاره جویان را مکرر کرده ام

امتحان از دردمندی ها همان بیچارگی

نیستم بر خاطر صحرا گران چون گردباد

کرده ام تا راست قامت، می برم آوارگی

گر نمی آری چراغی آه سردی هم بس است

پا مکش ای سنگدل از خاک ما یکبارگی

چاک تهمت بود اگر بر جامه یوسف گران

عاقبت شد شهپر پرواز کنعان، پارگی

ما عبث در زلف او دل بر اقامت بسته ایم

حاصل سنگ از فلاخن نیست جز آوارگی

روزی روشندلان دل خوردن است از آسمان

قسمت اخگر ز خاکستر بود دلخوارگی

عیبها را کیمیای فقر می سازد هنر

بر لباس تنگدستان پینه نبود پارگی

داشت صائب چاره جویی دربدر دایم مرا

پشت بر دیوار راحت دادم از بیچارگی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام