گنجور

غزل شمارهٔ ۶۶۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده

ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده

از پافتادگانیم در زیر پا نظر کن

از دست رفتگانیم دستی به دست ما ده

هر چند بوالفضولی است از دور بیش جستن

در زیر چشم ما را پیمانه ای جدا ده

دیوان ما و خود را مفکن به روز محشر

در عذر خشم بیجا یک بوسه بجا ده

گر بوسه ای نبخشی، دشنام را چه مانع؟

گر آشنا نگردی پیغام آشنا ده

ای پادشاه خوبی در شکر بی نیازی

از حسن خود زکاتی گاهی به این گدا ده

بی جذبه از تردد کاری نمی گشاید

چون برگ که سبک شو خود را به کهربا ده

از تیرگی چو صائب محروم از لقایی

چندان که می توانی آیینه را جلا ده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام