گنجور

غزل شمارهٔ ۶۶۳۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته

کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته

آن را که هست شرمی خون خوردن است کارش

جز دل غذا ندارد شهباز چشم بسته

مشکل ز پا نشیند تا دامن قیامت

آن را که از ره عشق خاری به پا نشسته

از حرف سخت باشند فارغ گشاده رویان

از زخم سنگ باشد ایمن در نبسته

مژگان من نشد خشک تا شد جدا ز رویت

گوهر نمی شود بند در رشته گسسته

تا ممکن است زنهار لب را به خنده مگشا

کز راه هرزه خندی است پرخون دهان پسته

حسنت به زلف پرچین تسخیر ملک دل کرد

فتح چنین که کرده است با لشکر شکسته؟

دست سبوی می را از دست چون گذاریم؟

از بحر غم برآورد ما را به دست بسته

این آن غزل که صائب آخوند محتشم گفت

دل بردن به این رنگ کاری است دست بسته

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام