گنجور

غزل شمارهٔ ۶۶۳۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده

شامی است که با صبح هم آغوش فتاده

پروانه پرسوخته شمع تجلی است

خالی که بر آن عارض گلپوش فتاده

از اشک تهی همچو در گوش نگردد

چشمی که بر آن صبح بناگوش فتاده

هر لحظه کند چاک ز خمیازه گریبان

تا بوسه جدا زان لب می نوش فتاده

بازآی که بی قامت رعنای تو دستم

از کار ز خمیازه آغوش فتاده

از خط نکنم ترک لب یار که این می

تا ساغر آخر همه سرجوش فتاده

سر بر تن من نیست ز آشفته دماغی

زان دم که سبوی میم از دوش فتاده

سرگرمی افلاک ز عشق است که بی عشق

دیگی بود افلاک که از جوش فتاده

سیلی است به دریای حقیقت شده واصل

در پای خم آن مست که مدهوش فتاده

در خامشی از نطق فزون نشأه توان یافت

پر زور بود باده از جوش فتاده

صائب چه زنم بر لب خود مهر خموشی؟

کز راز من دلشده سرپوش فتاده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام