گنجور

غزل شمارهٔ ۶۵۷۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در گلستان برگ عیش اندوختم بی فایده

چون گل از جمعیت خود سوختم بی فایده

کیمیای رستگاری بود در دست تهی

من ز غفلت سیم و زر اندوختم بی فایده

گشت از ترک ادب هر بی حیایی کامیاب

من درین محفل ادب آموختم بی فایده

گوهر مقصود در گنجینه دل فرش بود

من درین دریا نفس را سوختم بی فایده

نیست جز تسلیم ساحل عالم پرشور را

من درین دریا شنا آموختم بی فایده

ساده می بایست کردن دل ز هر نقشی که هست

من دماغ از علم رسمی سوختم بی فایده

نیست رقت در دل سر در هوایان یک شرر

در حضور شمع خود را سوختم بی فایده

از جواهر سرمه من دیده ای بینا نشد

در ره کوران چراغ افروختم بی فایده

نیست در آهن دلان پیوند نیکان را اثر

سوزن خود را به عیسی دوختم بی فایده

این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم

عمرها علم و ادب آموختم بی فایده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام