گنجور

غزل شمارهٔ ۶۵۶۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته

پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته

پنجه زورآوران فکر را اندیشه ات

بر زمین عجز چون برگ خزان انداخته

گوهر شهوار را در عهد شکرخند تو

از دهن بیرون صدف چون استخوان انداخته

خط ریحانت که نی در ناخن یاقوت کرد

منشیان را چون قلم شق در بنان انداخته

چون کف خونین به خاک راه خون لعل را

از دهن در دور یاقوت تو کان انداخته

صبح خیزان قیامت را نگاه گرم تو

در غلط از فتنه آخر زمان انداخته

اشتیاق حلقه گوش تو در صلب صدف

در گهرها پیچ و تاب ریسمان انداخته

کودک این بوم و بر را حاجت تعلیم نیست

تا الف گفته است، ناوک بر نشان انداخته

از دل صحرایی خود چشم تا پوشیده ام

خویشتن را در فضای لامکان انداخته

من کیم صائب که خلاق سخن در این مقام

کلک معنی آفرین را از بنان انداخته

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام