گنجور

غزل شمارهٔ ۶۵۱۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زمین نشسته به خاک سیاه از غم تو

کبودپوش بو آسمان ز ماتم تو

ز اشتیاق تو خورشید داغ می سوزد

چه محو لاله و گل گشته است شبنم تو؟

به حرف پوچ نفس خرج می کنی، غافل

که نیست گنج دو عالم بهای یک دم تو

به نور عقل ز ظلمات نفس بیرون آی

مگر به عید مبدل شود محرم تو

در نشاط و طرب می زنی، نمی دانی

که حلقه در مرگ است قامت خم تو

بس است در غم دنیا گریستن، تا چند

به شوره زار شود صرف آب زمزم تو؟

چه جای چشم، که هر نوک خار این وادی

سزد که گریه کند خون به ابر بی نم تو

ترحمی به سلیمان عقل کن، تا چند

به دست دیو خورد خون خویش خاتم تو؟

مدار خود به نصیحت نهاده ای صائب

ترا گرفته غم عالم و مرا غم تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام