گنجور

غزل شمارهٔ ۶۵۰۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ندارد اختیار در گشودن باغبان تو

که در را می گشاید جوش گل در گلستان تو

ز ابروی تو دارد هر سر مو شوخی مژگان

پر سیمرغ بخشد تیر بی پر را کمان تو

ز منعم کاسه همسایه خالی برنمی گردد

قدح لبریز برگردد ز لعل می چکان تو

جهد از طوق قمری سرو چون تیر از کمان بیرون

به هر گلشن که گردد جلوه گر سرو روان تو

سخن چندان که خود را چون الف باریک می سازد

به دشواری برون آید از تنگ دهان تو

نمی دارد به زودی رشته همتاب دست از هم

رگ جان را گسستن نیست از موی میان تو

ازان از دیدن خورشید در چشم آب می گردد

که مالیده است روی زرد خود بر آستان تو

به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه می خندی

که در خواب بهاران است پنداری خزان تو

نمی گردد زبان جرأت من، ورنه می گفتم

که جای بوسه پر خالی است در کنج دهان تو!

تو جولان می کنی از سرکشی در اوج استغنا

کجا افتد به دست کوته صائب عنان تو؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام