گنجور

غزل شمارهٔ ۶۵۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زهی گردون کف بی مغزی از دریای عاشق تو

دو عالم یک گریبان چاک از سودای عشق تو

ز شرم ناکسی چون اشک می غلطد به خاک و خون

سر خورشید عالمتاب زیر پای عشق تو

درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمی باشد

که جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو

ز کوتاهی خجالت می کشد با آن رسایی ها

قبای اطلس افلاک بر بالای عشق تو

ز خورشید قیامت آب در چشمش نمی گردد

دهد هر کس که چشمی آب از سیمای عشق تو

شود هر پاره اش مهپاره ای دریانوردان را

هر آن کشتی که گردد غرقه دریای عشق تو

چو خورشید قیامت گرم می سازد جهانی را

سر هر کس که گرددگرم از صهبای عشق تو

به دل دارد چو عمر جاودان زخم نمایانی

درین هنگامه خضر از تیغ استغنای عشق تو

چه باشد دل، که کرد از شوخی این سقف معلق را

مشبک همچو مجمر شعله رعنای عشق تو

نمی گیرد به خود خاکسترش شیرازه محشر

به هر خرمن که افتد برق بی پروای عشق تو

به اسرار حقیقت چون لب منصور شد گویا

لب جام از می منصوری مینای عشق تو

فروغ مهر تابان ذره را در وجد می آرد

وگرنه کیست صائب تا شود جویای عشق تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام