گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به کوی عشق مبر زاهد ریایی را

مکن به شهر بدآموز، روستایی را

جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند

نچیده اند گل باغ آشنایی را

ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟

قلم چه داد دهد قصه جدایی را؟

چه دل به شبنم این باغ و بوستان بندم؟

که کرده اند روان، درس بی وفایی را

هلاک غیرت آن رهروم که می دارد

ز چشم آبله پنهان، برهنه پایی را

ز نقش شهپر طاوس می توان دانست

که چشمهاست به دنبال، خودنمایی را

نمی شود نشود فرق سرکشان پامال

سفر به خاک بود ناوک هوایی را

تلاش چاشنی کنج آن دهن صائب

به کام شکر، شیرین کند گدایی را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام