گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز حرف سرد چه پروا روان سوخته را؟

که هست مرهم کافور، جان سوخته را

ز بس که اهل سعادت گرسنه چشم شدند

هما به سگ ندهد استخوان سوخته را

نظر به نعمت الوان چرا سیاه کند؟

به خون چو لاله زند هر که نان سوخته را

به حرف عشق دل داغدار من زنده است

که آتش آب حیات است جان سوخته را

به داغ سینه من دست آشنا مکنید

که می چکد ز نفس خون دهان سوخته را

دهن به شکوه خونین چو لاله باز مکن

که مرهم است خموشی زبان سوخته را

ملایمت طمع از زاهدان خشک مدار

که مغز، آه بود استخوان سوخته را

توان چو آهوی مشکین به بوی مشک شناخت

ز حرفهای جگرسوز، جان سوخته را

به داغ عاریه محتاج نیست سینه گرم

ز خود چراغ بود خانمان سوخته را

نسوخت هر که درین ره نفس، نمی داند

که سوختن پر و بال است جان سوخته را

اگر چه خط دم صبح جزاست خوبان را

شب وصال بود عاشقان سوخته را

ز داغ لاله سیاهی نمی رود هرگز

ز دل چگونه برآرم فغان سوخته را؟

به عشق رغبت من تازه می شود صائب

ز هر که می شنوم بوی جان سوخته را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام