گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز هوش برد چنان حیرت تو گلشن را

که سبز کرد خموشی زبان سوسن را

کسی ز قید خزان و بهار شد آزاد

که همچو سرو ازین باغ چید دامن را

نظر ز روی تو خورشید برنمی دارد

که نیست خیرگی از مهر، چشم روزن را

ز قید چرخ ترا عشق می کند آزاد

که رستم آرد بیرون ز چاه بیژن را

نبرد روح گرانی ز جسم یک سر موی

نداد فایده قرب مسیح سوزن را

خوش است دفع گرانان به هر روش باشد

ملال نیست ز سرگشتگی فلاخن را

به رنگ خویش برآورد روزگار، مرا

که رنگ ظرف بود آبهای روشن را

مدام بر سر حرف است خامه صائب

همیشه جوش بهارست نخل ایمن را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام