گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز کوه غم دل و دست گشاده را غم نیست

که سنگ، بار نگردد به دل فلاخن را

دلیل جوهر ذاتی است با ضعیفان خلق

که تیغ تیز رباید ز خاک سوزن را

نکرده سیر دل و چشم خوشه چینان را

به خانه نقل مکن زینهار خرمن را

گناه ماست شب وصل اگر بود کوتاه

کند به موسم حج کعبه جمع دامن را

به کفر و دین شده ام از صفای دل یکرنگ

که رنگ ظرف بود آبهای روشن را

میان قهر خدا و عدو مشو حایل

به انتقام الهی گذار دشمن را

چنان ز چشم بد خاکیان هراسانم

که میل می کشم از آه، چشم روزن را

کشید هر که ز خصم انتقام خود صائب

ز انتقام خدا امن کرد دشمن را

مکن دلیر نگاه آن بیاض گردن را

به تیره شب مکن اندوده صبح روشن را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام