گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در روز حشر سایه کوه گناه من

گردید از آفتاب قیامت پناه من

اندیشه از شکست ندارم که همچو موج

افزوده می شود ز شکستن سپاه من

گر ماه و آفتاب شود هر ستاره ای

روشن نمی شود شب بخت سیاه من

سوزد به ناتوانی من دل غنیم را

دود از نهاد برق برآرد گیاه من

نبود به ناز بالش مردم مرا نیاز

کز دست خود بود چو سبو تکیه گاه من

بر باد داد خرمن عمر من و هنوز

ساکن نمی شود نفس عمر کاه من

در چشمخانه بر در و دیوار می تند

از دورباش ناز تو تار نگاه من

کم نیست فیض گردش تسبیح من ز جام

مخمور مست می رود از خانقاه من

در وادیی که خلق نظر بسته می روند

باریک تر ز موی میان است راه من

هر چند می کشم می گلرنگ در لباس

گل می کند چو غنچه ز طرف کلاه من

در تنگنای سینه ازان خوی آتشین

چون موی زنگیان شده پیچیده آه من

چون شمع پیش پای نسیم اوفتاده ام

دست حمایت که شود تا پناه من

هر چند از حجاب ندارم زبان عذر

صائب بس است خجلت من عذرخواه من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام