گنجور

غزل شمارهٔ ۶۳۳۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نظر به زلف و خط آن بهشت سیما کن

شکسته قلم صنع را تماشا کن

مشو غبار دل خلق چون کتابت خشک

به اهل عشق در ایام خط مدارا کن

پیاله از قدح لاله می توان کردن

بگیر گردن مینا و رو به صحرا کن

نمی توان دل صد چاک را به سوزن دوخت

علاج رخنه دل را به درد صهبا کن

مشو مقید همراه اگر چه توفیق است

سفر جریده ازین خاکدان چو عیسی کن

مس از معامله کیمیا زیان نکند

وجود ناقص خود را به هیچ سودا کن

خلاف نفس کلید در بهشت بود

به هر چه نفس تولا کند تبرا کن

جمال یوسفی از کلک صنع می ریزد

همین تو دیده یوسف شناس پیدا کن

به کوه صبر توان جان و موج حادثه برد

برای کشتی خود لنگری مهیا کن

نهنگ عشق به هر چشمه ای نمی گنجد

ز کاوکاو دل خویش را چو دریا کن

بهانه جوست حیا در نقاب پوشیدن

به احتیاط به رخسار او نظر وا کن

خمار و نشأه ز یک چشمه آب می نوشند

به درد و صاف جهان سینه را مصفا کن

نمی توان به قدم قطع آسمان ها کرد

ز شوق، بال و پری چون نسیم پیدا کن

حریف آبله دل نمی شوی صائب

ز تنگنای صدف روی خود به دریا کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام