گنجور

غزل شمارهٔ ۶۳۱۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سخن ز مهر و وفا با تو بی وفا گفتن

بود به گوش گران حرف بی صدا گفتن

نه آنچنان تو به بیگانگی برآمده ای

که در لباس توان حرف آشنا گفتن

به داد من برس ای کافر خداناترس

که مانده شد نفسم از خدا خدا گفتن

ترحم است بر آن بی زبان بزم وصال

که یک سخن نتواند به مدعا گفتن

شکایتی که ز گفتن یکی هزار شود

هزار بار به از گفتن است نا گفتن

تسلی از دو لبش چون شوم به یک دشنام؟

که تلخ، قند مکرر شود ز وا گفتن

دل گرفته شود باز از هواخواهان

خوش است غنچه صفت راز با صبا گفتن

پناه گیر به دارالامان خاموشی

ترا که نیست میسر سخن بجا گفتن

چه حاجت است به اجماع، جود خالص را؟

برای نام بود خلق را صلا گفتن

به شیشه خانه عمر خودست سنگ زدن

ز ممسکی سخن سخت با گدا گفتن

ازان شکسته شود نفس وزین شود مغرور

هجای خلق بود بهتر از ثنا گفتن

چگونه نسبت درویش به مه کنم صائب؟

مرا زبان چو نگردد به ناسزا گفتن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام