گنجور

غزل شمارهٔ ۶۳۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شور عشق از دل دیوانه نیاید بیرون

سیل ازین گوشه ویرانه نیاید بیرون

دردنوشان خرابات مغان ستارند

که سخن از لب پیمانه نیاید بیرون

خاکساران و سرانجام شکایت، هیهات

این زمینی است کز او دانه نیاید بیرون

آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم

که به صد گریه مستانه نیاید بیرون

چشم حق بین ز صنم جلوه حق می بیند

عارف از گوشه بتخانه نیاید بیرون

دل آزرده به پیغام تسلی نشود

از جگر تیر به افسانه نیاید بیرون

هر که داند که خبرها همه در بی خبری است

هرگز از گوشه میخانه نیاید بیرون

عالم از حسن خداداد نگارستانی است

زین چمن سبزه بیگانه نیاید بیرون

برنگردد ز غریبی به وطن کامروا

از وطن هر که غریبانه نیاید بیرون

گر چه از جذبه حق پای برآید از گل

لیک بی همت مردانه نیاید بیرون

زنگ بیرون ندهند از دل خود، سوختگان

سبزه از تربت پروانه نیاید بیرون

هر که مکروه نخواهد که ببیند صائب

به ازان نیست که از خانه نیاید بیرون

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام