گنجور

غزل شمارهٔ ۶۲۷۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن

که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن

می خلد بیشتر از شیون ماتم در دل

سخن آهسته نگفتن، به صدا خندیدن

لب خاموش مرا بر سر حرف آوردن

هست احوال ز بیمار گران پرسیدن

خار از چیدن دامن، گل بی خار شود

پرده عیب جهان است نظر پوشیدن

عید و نوروز به مردم چه مبارک می بود

چشم وادید نمی داشت گر از پی، دیدن

حرص را بستر آرام نمی گردد مرگ

مار را پیچ و خم افزون شود از خوابیدن

کیست در وادی ایجاد به گمراهی من؟

که نشان قدمم محو شد از لغزیدن

غافلان را نبود بهره ای از عالم غیب

پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟

از گرانسنگی کوه گنه خود شادم

که به میزان قیامت نتوان سنجیدن

سبک از خشم نگردند گران تمکینان

که محال است شود بحر کم از جوشیدن

آب تا بود دلم، در دل دریا بودم

کرد از بحر مرا دور، گهر گردیدن

بال مرغان گلستان شودش دست دعا

هر که قانع شود از چیدن گل با دیدن

چین بر ابرو من از موج حوادث صائب

که دودم می شود این تیغ ز سر پیچیدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام