گنجور

غزل شمارهٔ ۶۲۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا

که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا

اگر چه صحبت من غم زداست همچو شراب

به روی تلخ، حریفان کنند نوش مرا

ز آفتاب بود روشناییم چون لعل

نمی توان به نفس ساختن خموش مرا

مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست

مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا

نکرده بود تماشا هنوز قامت راست

که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا

چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام

که روی گرم نمی آورد به جوش مرا

چنان ز تنگی این بوستان در آزارم

که صبح عید بود روی گلفروش مرا

خوشم به صحبت بلبل که می برد صائب

به سیر عالم دیگر ز هر خروش مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام