گنجور

غزل شمارهٔ ۶۲۰۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به حسن خلق دلها را مسخر می توان کردن

به این عنبر دو عالم را معطر می توان کردن

به خون خوردن اگر قانع شوی از نعمت الوان

چه خونها در دل این چرخ اخضر می توان کردن

تو از بیم حساب امروز خود را می کنی فردا

وگرنه هر نفس را صبح محشر می توان کردن

اگر از خامشی مهر سلیمانی به دست آری

پریزادان معنی را مسخر می توان کردن

اگر دست از عنان اختیار خویش برداری

چو ماهی بحر را بالین و بستر می توان کردن

اگر از سیلی دریا نتابی روی چون عنبر

چه محفل ها به بوی خوش معنبر می توان کردن

مجال گفتگو از پیچ و تاب فکر اگر باشد

زبان بازی به خنجر همچو جوهر می توان کردن

اگر از تهمت خامی نیندیشد سپند ما

به دود آه، خون در چشم مجمر می توان کردن

کهن دولت به اقبال جوانان برنمی آید

قیاس از حال دارا و سکندر می توان کردن

اگر در دعوی آزادگی ثابت قدم باشی

به زیر بار دل رقص صنوبر می توان کردن

پشیمانی ندارد در سخن از پای افتادن

به مژگان چون قلم این راه را سر می توان کردن

مشو قانع به یک پیمانه از خون حلال ما

لبی شیرین ازین قند مکرر می توان کردن

نسازی چون قلم گر زندگی صرف سخن صائب

چو طوطی صفحه آیینه از بر می توان کردن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام