گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۹۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عنان مصلحت در عشق می باید رها کردن

ندارد حاصلی در بحر بی ساحل شنا کردن

ندارد حلقه ای جز نعل وارون محمل لیلی

نباید گوش ای مجنون به آواز درا کردن

کمان کن قامت چون تیر را در قبضه طاعت

کز این صیقل توان آیینه دل را جلا کردن

به هم پیوسته گردد چون شرر آغاز و انجامت

توانی خرده جان را به رغبت گر فدا کردن

کمان شکوه چون حلاج چند از دار زه سازی؟

به حرف حق نمی بایست خود را آشنا کردن

ز شکر خواب گردد تنگ شکر جامه خوابت

توانی بستر خود را اگر از بوریا کردن

ز دستت بی طلب دادن به سایل چون نمی آید

نباید روی خود را تلخ از ابرام گدا کردن

مشو غافل ز پاس وقت اگر از دور بینایی

که چون شد فوت، نتوان این عبادت را قضا کردن

نصیحت بشنو ای زاهد، فرود آ از سر منبر

برای روی مردم پشت نتوان بر خدا کردن

به منبر بهر تسخیر خلایق حرف حق گفتن

بود رفتن به بام کعبه در کسب هوا کردن

مرو از ره برون صائب به حرف پوچ شیادان

که بی مغزی است از هر چوب بی مغزی عصا کردن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام