گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۹۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز دام نوخطان مشکل بود دل را رها گشتن

ز لفظ تازه دشوارست معنی را جدا گشتن

گل این باغ، آغوش از لطافت برنمی دارد

به بوی پیرهن باید تسلی چون صبا گشتن

ز قرب گل به اندک فرصتی دلسرد شد شبنم

ندارد حاصلی با بی وفایان آشنا گشتن

رسیده است آفتابت بر لب بام از غبار خط

دگر کی ای ستمگر مهربان خواهی به ما گشتن؟

وصال شسته رویان گریه ها در آستین دارد

به گل پیراهنان چسبان نباید چون قبا گشتن

پر کاهی است دنیا در نظر آزادمردان را

به تحصیلش نمی یابد سبک چون کهربا گشتن

نمی دانی چه شکر خواب ها در چاشنی داری

به نقش خشک قانع از شکر چون بوریا گشتن

اگر با استخوان از سفره قسمت شوی قانع

عزیز اهل دولت می توانی چون هما گشتن

متاب از سختی ایام رو گر بینشی داری

که فرض عین باشد در ره او توتیا گشتن

چه آسوده است صائب از تردد چشم قربانی

درین محفل به حیرت می توان بی مدعا گشتن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام